به پیشگاه استاد سیدمحسن شفیعی
۱
بینواشدیم، بیبرگ!
در ازدحام بادهای مخالف
در فراموشی بهار
در خزان رؤیا
زمان ایستاد...
۲
بیتاب میشد
آبیِ آسمان...
به هنگام مهتاب لبخندت!
بزم چشمانت
دمیدن جان بود به لبهای تشنه
من خدا را هر روز
در کولهبار مردمی میدیدم
که تو در کوچههایشان
طلوع میکردی!
هر روز صبح
چشمانت را که باز میکردی
شاخه شاخه نور
به سویشان میپراکندی
و امروزشان
روشن میشد!
۳
این بار
تو را با چشم بسته میبینم
با رنگینکمانی در چشم
و تبسمی سنجاقشده بر لب
تو، نقطه آغاز ترنم لبخند
تو، نسیم دلگشای دربند!
ای سپیدار بلند اندیشه
ای ابر سپید عاطفه
ای جاری پرخروش ایمان
ای انسان، ای انسان...
ای فراتر از درک
ای نام مملو از حسنت،
بلندآوا در هفتآسمان
ای روح بیساحلت، مثل ابر
ای تنهای ایستاده بر مدار
من صلح را
در بالهای تو
در اشکهای تو
در جذر و مد تو
میجویم!
۴
تو رفتهای
و داستانِ تکراریِ غروب
آغاز شده است!
شانههای روزهای ما، خسته
بالها شکسته
لحظهها، غمگنانه و تلخ
آسمانِ این روزها غبارآلود است
بیرنگ و سرد!
سوگِ تو
بیپایان است
ای آسمانیترین عاشق
و ای رساترین بانگ مهر!
اندوهِ نبودنت، همیشگی است
ای سکوتِ تلخ!
۵
من هیچگاه باور نمیکنم
مرگ صبح را
و نابودی ذهن سپید را
و امید را...
این روزها...
بوی تنِ همیشه بیدارت را
به کوچهها سپردهام
که تو از دلی به دلی
پایان نمییابی!
به پیشگاه مراد ما
استاد سید محسن شفیعی
مجتبی طحان